حقیقتاً هم شهدای شما، هم خانواده‌ها، ‌پدران، مادران و فرزندان آنان، حق بزرگی بر گردن همه‌ی ملت ایران دارند. این شهدا امتیازاتی دارند؛ یکی این است که اینها از حریم اهل بیت در عراق و سوریه دفاع کردند و در این راه به شهادت رسیدند...
صفحه اصلی » شهدای مدافع حرم » لشگر فاطمیون » شهید سید اسد الله کمالی – اصفهان
منتشر شده در ۱۴ شهریور ۱۳۹۵ | دسته : لشگر فاطمیون

شهید سید اسد الله کمالی – اصفهان

اندازه قلم

معرفی شهید

نام و نام خانوادگی : سید اسدالله کمالی

نام پدر: محمد علی

محل تولد: افغانستان

تاریخ تولد : ۷۰

تاریخ شهادت: ۹۳/۱۲

محل شهادت: سوریه

محل دفن: اصفهان

وصعبت تاهل: مجرد

تعداد فرزندان : 



زندگی نامه

شهید سید اسدالله کمالی از مدافعین حرم حضرت زینب(س) در سال ۱۳۷۰ در خانواده ای مذهبی در افغانستان متولد شد.در کودکی خواندن قرآن را آموخت و در ۵ سالگی همراه خانواده به ایران مهاجرت کرد. وی پس از پایان تحصیلات ابتدایی، وارد عرصه کار شد، تا باری از روی دوش خانواده بردارد و پس از مدتی آموزش و کار به جوشکاری ماهر تبدیل شد. اسد الله کمالی سرانجام در اسفند ۱۳۹۳ در سن ۲۴ سالگی در دفاع از حرم اهل بیت در سوریه به شهادت رسید.



وصیت نامه



خاطرات و گزارشات

متن زیر حاصل گفتگویی صمیمانه و ساده با پدر این شهید گرانقدر است: 

سید محمد علی کمالی، پدر شهید سید اسدالله کمالی با اشاره به اینکه اسدالله از کودکی با سایر فرزندانم متفاوت بود، گفت: از بچگی شجاع بود و همواره به من و مادرش احترام می گذاشت و کاری برخلاف میل ما انجام نمی داد. ذهنی خلاق داشت و همواره سوالات خاصی می پرسید، که اطرافیان در پاسخگویی به آن دچار مشکل می شدند، او همیشه به مسایل بزرگ فکر می کرد.

وی با بیان اینکه اسدالله همواره به شهادت فکر می کرد، افزود: یک بار با خنده گفت: « به قیافه من شهادت می خورد؟! من در شان شهادت هستم؟!»، آن روز من و مادرش به این حرف خندیدیم، ولی نمی دانستیم روزی به این آرزوی دیرینه می رسد.

پدر شهید کمالی اظهار داشت: یکی از روزهای دی ماه، همگی دور هم بودیم، اسدالله گفت:« اگر اجازه می دهید من به سوریه بروم»، گفتم:« سوریه درگیری است»، در جوابم گفت:« دنیا مزرعه آخرت است و در این عالم باید چیزی برای قیامت کاشت، مرگ حق است و چه بهتر که مرگم غرورآفرین باشد». وقتی این حرف را زد، گفتم:« شهادت، شهامت هم می خواهد، شهامت داری!؟»، خندید و گفت:« من به نیت شهادت می روم»، وقتی این حرف را زد، گفتم:« من و مادرت ناراحتیم و موافق رفتنت نیستیم» گفت:« اگر اجازه ندهید نمی روم، ولی امروز نیروهای تکفیری در حال ضربه زدن به اسلام و مسلمین هستند و وظیفه ما دفاع از اسلام است».

وی با اشاره به اینکه دیگر حرفی برای گفتن نداشتم، افزود: قبول کردم و گفتم:« من مانعت نمی شوم، ولی راضی کردن مادرت با خودت است»، نمی دانم به مادرش چه گفت که او هم راضی شد.

محمد علی کمالی افزود: چند روز بعد از این ماجرا اعلام کرد، صبح روز ۳۰ دی اعزام می شود، آن روز برای بدرقه اش به فلکه دانشگاه رفتیم، با رفقایش عازم تهران شد و ۲۱ روز بعد تماس گرفت و رفتنش به سوریه را خبر داد. چند بار از سوریه تماس گرفت و از درگیری با نیروهای تکفیری گفت، آخرین بار هم گفت که شاید بعد از تعطیلات عید برگردد، خیلی شاد و سرحال بود. اواخر اسفند ماه بود که خبر شهادتش را آوردند.

پدر شهید اسد الله کمالی با اشاره به کلامی از امام علی(ع) گفت: “جهاد دری از درهای بهشت است” و سپری مطمئن و نفوذ ناپذیر، و ملتی که شهادت دارد، شکست برایش مفهومی ندارد، چون خداوند در قرآن کریم می فرماید “در برابر دشمنان، چه آنان را از پای درآورید و چه کشته شوید، در هر صورت پیروزید”. پس دشمنان بدانند برای ملتی که جهاد و شهادت دو بال پرواز است، شکست معنایی ندارد و این قوم همیشه پیروز است.

خبرگزاری حیات

شهید کمالی:من در شان شهادت هستم

یک بار با خنده گفت: « به قیافه من شهادت می خورد؟! من در شان شهادت هستم؟!»، آن روز من و مادرش به این حرف خندیدیم، ولی نمی دانستیم روزی به این آرزوی دیرینه می رسد.



 دیکر رسانه ها

تشییع شهید مدافع حرم در اصفهان /گزارش تصویری

 

مطالب مرتبط
نوشتن دیدگاه

یک پاسخ به “شهید سید اسد الله کمالی – اصفهان”

  1. محمود می‌گه:

    سلام.چندین شب پیش خوابی دیدم که حاجتی داشتم و خود را در حرم حضرت زینب دیدم.برای گرفتن حاجتم رفته بودم و راهنمایی درکنارم بود.روبه روی خود سردار سلیمانی را دیدم که مردم به دور ایشان حلقه زده بودند و یکی یکی اورا در اغوش میگرفتند.راهنمایی که همراهم بود من را به رواقی دیگر برد و من را پیش دونفری برد که سر سجاده دوزانو نشسته بودند و در حال راز و نیاز بودند و کت و سلوار نوکمدادی رنگ تنشان بود.با ان دو نفر سلام علیک کردم و دست دادم.جلوی یکی از اون اقایون خواستمو گفتم و ایشان با نگاه محبت امیز دستشان را با تسبیحی که در دست داشت بالا برد و دعا کرد و گفت انشاالله حل میشه.به ناگاه دیدم جای آن فرد سنگ قبری است که نوشته شده شهید حسین رضایی.در خواب با خودم گفتم این که میگن شهدا زنده هستند واقعیت داره.ایشان در خواب از اولیاالله بودند و مقام خیلی بالایی داشتند.از خواب که بیدار شدم اسم ایشان را در اینترنت سرچ کردم و با دیدن تصویرایشان شوک زده شدم.دقیقا خود ایشان بودند.بنده تا قبل این قضیه حتی ایشان را ندیده بودم و هیچ شناختی هم از ایشان نداشتم.اون خواب باعث شد تا با ایشان آشنا بشم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *